KabulSite
  Sher
 

 

خدايا كمكم كن    


 
سرزمين عشق                                

 


زدی تیری به قلبم رد نکردم              جدایی را تو کردی من نکردم

 

خدا دلم گرفته از همه جا بريدم
يه عمر گذشته اما من به کجا رسيدم
گمشده اي اسيرم بين شب و سياهي
نه يک ستاره دارم نمونده ديگه ماهي
يه بي نفس که غرقه تو روزاي گذشته
تو فکر اون کسي که  رفته و بر نگشته
خاطره ها ميشنکه قلب پر التهابو
گرفته و ربوده بود و نبود و خوابو

                                  

چرا بر جوانان ستم مي كنند          به عاشق شدن متهم مي كنند

نباشد صوابي به از عاشقي           چرا عاشقان را دژم مي كنند

 

رمز خوش بختي جدا از عشق نيست

مي شود آيا بدون عشق زيست ؟

عشق حيوان را نمايد آدمي

بي وجود عشق خوش بختي ز چيست؟

 

 

براي عشق هم منطق تراشند           به منطق سينه ي دل را تراشند

كساني كه زرنگ كار عقلند               بناي اين جهان از هم بپاشند

امشب دل دریایی من توفانی ست   

 

دربرق نگاهم هوس ویرانی ست

با این همه شمع مرده رامی مانم

درپنجه بغض گریه ام زندانی است

بی تو هرگز تنهای

لحظه ديدار نزديك است !

باز من ديوانه ام !

 باز مي لرزد، دلم، دستم !

 باز گويي در جهان ديگري هستم !

آبرويم را نريزي، دل ! 

 لحظه ديدار نزديك است !




 

 

گفتمش دل می دهی ؟

پرسيد چند؟

گفتمش دل مال تو تنها بخند

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای پايش روی دل جا مانده بود....!!!!



زبانم را نمي فهمي نگاهم را نمي بيني


ز اشكم بي خبر ماندي و آهم را نمي بيني


سخن ها خفته در چشمم نگاهم صد زبان دارد


سيه چشما مگر طرز نگاهم را نمي بيني؟


سيه مژگان من روز سياهم را نمي بيني


پريشانم دل مرگ آشيانم را نمي جويي


پشيمانم نگاه عذر خواهم را نمي بيني

نگاهم چيست جز عشقت روي از من چه مي پوشي؟

دلم گرفته 

تنهایی..........................................................
مگر اين ماه چشم بي گناهم را نمي بيني؟

من اگر اشـــک به دادم نرسد مي شکنم

اگر از ياد تو يادي نكنم مي شكنم

 

                      اگــــر از ياد تو يادي نکنم ميشکنم

                

                                           بر لب کلبه ي محصور وجود

 

                من اگر دراين خلوت خاموش سکوت

                 

                   اگـــــر از يــاد تو يـــادي نکنم ميشکنم



 

هرگز نديدم بر لبي لبخند زيباي تو را .... نسیم

                                      هرگز نمي گيرد کسي در قلب من جاي تو را......نسیم

 

اي بسته به تارو پودم من لايق عشق تو نبودم....نسیم

                                عشقي که نهفته در دلم بود در راه محبت تو کم بود.....نسیم

 

 گرچه این دنیا ندارد اعتباری این را نوشتم تا بماند یادگاری

 

بنام خدایی که برای قلب دوست و برای اثبات دوستی اشک را افرید

 

 

  

 

 دوست آن نیست که کنارت باشد

دوست آن است که وفادارت باشد


با خیال تو بسر بردن اگر هست گناه ،با خبر باش که من غرق گناهم همه شب .

 

خواهم مُرد

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مُرد

مثل یه بیت ته قافیه ها خواهم مُرد

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مُرد

شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

موج در موج در این خاطره ها خواهم مُرد

گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

بی تو یه روز در این فاصله ها خواهم مُرد

 

 

به خيال اينكه با گذشت زمان عشقت فراموش مي شود

ثانيه ها را در حسرت گذراندم اما بعد از سالها

هنوز داغي كهنه اشكم را در مي آورد

 

«« به کی بگــــم غصه هام رو ٬ جز تو که هم راز منــــی »»

«« تو غربت تــــرانه هام ٫ فقـــط تو همســــاز منی »»

«« همیشـــــه تو تنهایی هـــام ٫ تنهـــــا دلیـــــل بودنـــــی »»

«« تویی غروب بـــــــی کســــــــی٫ صـــدایی احســـاس منی »»

«« تمــــام دل خوشــــی من ٫ نقطه اغـــــاز منــــی »»

«« می خوام کــــه دنیـــــــا بدونن ٫ تویی که عبـــــــاس منی »»

«« فقط تو عباس دمنی ٫ فقط تو عباس منی »»

 

 

آهای دنیا...بدون باختی

تو مست بودی نفهمیدی

ولی از من کسی ساختی

که می میره ولی هرگز

نمی گه آخ...کاشکی...!

 


آی من از راه دوری با شما دارم سخن
آی یاران دوستان افتاده ام دور از وطن
ای که می جویی نشان از آشنا با درد وغم
ای می جویی دلی خونین و غمگین در بدن
ای که می خواهی یکی باشد همی غمخوار تو
من همانم بابرهنه ، دشتی و سنگ و گون
گرچه دورم ازتو خوانم از تو اما هرزمان
بلبلی خوشخوانم و افتاده ام دور چمن


   



 



 

 

خدايا ! به آنان که ادعاي عاشقي تو را دارند ........ بياموز ... که بزرگ ترين گناه شکستن دل آدميان است ;; خدايا كمك كن اگر روزي چيزي را شكستم ان چيز دلي نباشد

 

 

 توي زندگيت هرکز اخم نکن چون ممکنه يه نفر فقط به لبخند تو زنده باشه

 

 

 دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشد

 

 

بر خاک بخواب نازنین،تختی نیست.

 آواره شدن ,حکایت سختی نیست.

 از پاکی اشکهای خود فهمیدم

 لبخند همیشه راز خوشبختی نیست

عاشقم، سوخته ام وا بگذارید مرا

لحظه ای با دل شیدا بگذارید مرا

من در افتاده ام از پا دگر ای همسفران

بٍبُرید از من و تنها بگذارید مرا

سرنوشت من و دل بی سر و سامانی بود

به قضا و قدر اینجا بگذارید مرا

عاقلان راه سلامت به شما ارزانی

من که مجنونم و رسوا، بگذارید مرا

خسته و کوفته از شور و شر زندگی ام

یک دم آسوده ز غوغا بگذارید مرا

از شما سیرم و دلسوزی بیجای شما

شاد از آنم که به غم ها بگذارید مرا

دل دیوانه ی عاشق نشود پند پذیر

بهتر آن است به خود وا بگذارید مرا

 

سرگشتگی را باد بهاری از من آموخت

ابر بهار از چشم من باریدن آموخت

در آرزوی صبح و شور روشنایی

مرغ شباهنگ از دل من شیون آموخت

ویرانگی را من به گلخن یاد دادم

چندانکه از تو، تازگی را گلشن آموخت

تا هر غروب آویز از دامان آفاق

خورشید هم خونین دلی را از من آموخت

 

          

 

 

       

     

 

 

گوش کن ساده بگویم که تو را می خواهم

گرچه دیر آمده ام، گر چه همه بیگاهم

همه یک سو و تو یک سو چه بگویم دیگر

تا بدانی که چه اندازه تو را می خواهم

خواهمت چیدن از آن شاخه ی جادو، اما

گویدم دست که از دامن او کوتاهم

خندقی بین من و توست، کمک کن، شاید

پر کنیم ای خلأ، این فاصله ها را با هم

 

سلام امیدوارم از شعر امروز خوشتون بیاد.

 

دلم که نبض خسته اش پر از ملال می زند

ز هر تپش به سینه ، ضربه ی زوال می زند

دلم نمی گشاید از نمایش ستارگان

که بی تو آسمان نقابی از ملال می زند

دگر هوای اوج های بی تو را نمی کنم

که عشق چون تو نیستی شکسته بال می زند

منی که در شکفتگی نشانه می شدم دگر

زمانه در شکستگی مرا مثال می زند

برای صید لحظه ای از آن گذشته های خوش

مدام دل ره قوافل خیال می زند

خوشا خیال چشم تو که دل برای شستشو

همیشه تن به آن دو چشمه ی زلال می زند

 

خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان

باید از جان بگذرد هر که شود عاشقشان

گر خواهی جهان در کف اقبال تو باشد

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش

هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش

بین من و دیدار تو راهی است که دور است

دیدار تو دور است و دل من نه صبور است 

 

 

نمی شه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره

نمی شه این قافله ما رو تو خواب جا بذاره

دوس دارم یه دست از آسمون بیاد

ما دو تا رو ببره از اینجا و اونور ابر ها بذاره

دلامون قرار گذاشتن همیشه با هم باشن

رو قرارش نکنه یهو دلت پا بذاره

دلم از اون دلای قدیمیه، از اون دلا

که می خواد عاشق که شد پا روی دنیا بذاره

یه پا مجنونه دلم، به شوق لیلی که می خواد

باروبندیلو ببنده سر به صحرا بذاره

تو دلت بوسه می خواد، من می دونم

اما لبت سر هر جمله دلش می خواد یه اما بذاره

بی تو دنیا نمی ارزه، تو با من باش و بذار

همه ی دنیا منو همیشه تنها بذاره

من می خوام تا آخر دنیا تماشات بکنم

اگه زندگی برام چشم تماشا بذاره

 

جه می شد امتحان را جسم اگر از عاشقان می خواست

به جایش زیر پای دوست جان تسلیم می کردند

اگر فصل فراق از دفتر ایام گم می شد، چه کم می شد؟

چه می شد این ورق را پاره زین تقویم می کردند؟


ای کاش می شد در عاشقی هم توبه کرد

قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان تو

خردم راه گم کند ز فراق گران تو

ملک و مردم و پری ملک و شاه و لشکری

ملک و مهر و مشتری خجل از آستان تو

در خلوت شبهایم باز یاد تو می افتم

کی می روی ای یار از خلوت شبهایم

مرا دلی است ز دوریت پاره پاره ی تو

که زنده می شود از دیدن دوباره ی تو

حس می کنمت همیشه اینجا هستی

پنهان چه کنم تو را که پیدا هستی

تو با منی و خود منی و اینان

گویند که نیستی تو، اما هستی

تو جان بهاری و عبورت زیباست

در یاد نسیم و گل حضورت زیباست

چون سایه ی عشق بر سر دنیایی

در غیبت خود نیز حضورت زیباست

 

 

 

 

آخر ای دوست نخواهی پرسید

که دل از دوری رویت چه کشید

سوخت در آتش و خاکستر شد

وعده های تو به دادش نرسید

داغ ماتم شد و بر سینه نشست

اشک حسرت شد و بر خاک چکید

آن همه عهد فراموشت شد

چشم من روشن، روی تو سپید

جان به لب آمده در ظلمت غم

کی به دادم رسی ای صبح امید

آخر این عشق مرا خواهد کشت

عاقبت داغ مرا خواهی دید

 


سلام
امروزم با یه شعر دیگه اومدم. امیدوارم که از شعر امروز خوشتون بیاد

 

وقتی که تو نیستی جهان خالی است

خالی است، زمین و آسمان خالی است

باغی است ز لطف و رنگ و بو شعرم

کز بعد تطاول خزان خالی است

گیرم که ستارگان فروزانند

خورشید که نیست، کهکشان خالی است

از وسوسه های عشق ورزیدن

یکسر همه جسم و جان خالی است

باور کنم اینکه بی تو آغوشم

سرد است مدام و جاودان خالی است

تو نفس بهار بوده ای کامروز

بی تو ز بهار باغ مان خالی است

دل خانه ی توست، تا تو برگردی

این خانه ی خاص همچنان خالی است 

 

ای فصل غیرمنتظر داستان من

معشوق ناگهانی دور از گمان من

ای مطلع امید، ای چشم روشنت

ای زیبا ترین ستاره ی هفت آسمان من

حس کردنی است قصه ی عشقم، نه گفتنی

ای قاصر از حکایت حُسنت، بیان من

با من بمان و سایه ی مهر از سرم مگیر

من زنده ام به مهر تو ای مهربان من

کی می رسد زمان عزیز یگانگی

تا من از آن تو شوم و تو از آن من

 

ستاره می دمد از چشم های روشن تو

بهار می شکفد در زمینه ی تن تو

فرشتگان چو گل عشق در تو می شکفند

بهار نیست، بهشت است فصل دیدن تو

رسد به خوشه ی پروین و ماه اگر دستم

چون سینه ریز بیاویزمش به گردن تو

تو می شکفی و پاییز می شود پرپر

گل همیشه بهارم، خوشا شکفتن تو

 

قلب من در هر زمان خواهان توست

چشم های عاشقم مهمان توست

گر چه لبریز از غم و درمانده ای

هر نگاهم در پی درمان توست

در میان ظلمت شب های غم

چلچراغ قلب من چشمان توست

در کنارم لحظه ای آسوده باش

همدم دستان من دستان توست

 

 

 

 

سرم امشب هوای تازه داره                هوای شهر پر آوازه داره

  دلم خون شد زتنهایی خدایا                غریبی، بی کس اندازه داره

 
 
 


 

زندگی سخت نیست ما سختش می کنیم٫ عشق قشنگ نیست ما قشنگش می کنیم ٫ دل ما تنگ نیست ما تنگش می کنیم ٫ دل هیچکس سنگ نیست ما سنگش می کنیم

 



" هر کجا هستم؛ باشم آسمان مالِ من است..."

 در آغوش پروردگار                  www.love2loveblog.blogfa.com

" در آغوش پروردگار

 
 
  Vote For Our Site 2 Besucher (21 Hits)